انگار بینِ زمونُ آسمون معلق ام ، نمیدونم سهمم از دنیا چیه ُ جایگاهم کجاست . بینِ اختیارِ خودمُ اراده تو گیر افتادم ، بین سالهای رفته و روزهای نیومده سرگردونم ، بین اینکه تو چی مقدر کردی و من چی میخوام موندم ! .
دلم آشوبِ ُ از یه طرف به تو ایمان داره ... ، این حسِ باورت انقد قوی بود که نذاشت اشکام سر بخورن .
یه ساعتی میشد که زل زده بودم به آسمون ُ نمیدونستم پا به پای دلم باشم ُ بزارم با اشکاش آروم بگیره یا مثِ همیشه قوی بودنشُ بیادش بیارم ُ مثِ یه مادرِ سختگیر دلم خون شه واسه دغدغه هاش ولی به روش نیارم ...
نمیدونم آخرِ این قصه چی میشه ولی این ُ خوب میدونم که من سالها و بارها خورد شدم ُ با چشام دیدم که تو دوباره دنیای منُ ساختی ...
تو همون خدایی ُ من همون بنده ی محتاج ِ تو ... . هرچی بشه ُ هر اتفاقی بیفته من تو رو دارم همیشگی ترینم . بمون ، بمون ، بمون برای قلبم که من به حکمتِ تو مومن ترینم ...