"آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟"
به این فکر میکردم که با چه حالی گفتی اینو؟!
لابد دلت ازبی وفاییِ اهلِ زمین گرفته بود . یا شاید سیاهیِ نااُمیدیِ آدما تا بیکرانِ آسمونت رسیده بود شایدم دلت واسه اشکایی که زمینتُ تر میکرد لرزید ...
من اما اینو تو اوجِ تنهاییم زمزمه کردم تو اوجِ درموندگی و بی پناهی ..
چه قدرتی پشتِ این واژه ها قایم کردی ؟ چه جادویی قاطیِ این آیه هاست که اینجوری زیر و رو میکنه زندگیِ منو؟ تو به هرچـی بگی "باش" ، میشه .. وقتی من به هرچـی غیرِ تو "نه" بگم .
انقدر حالم خوبه باهات که باورم نمیشه هنوز ..
بگذریم ، بودنتُ عشقه حضرتِ دلبر .
یلداتون مبارک رفقای من ، عزیزانم :)
گرت چو نوح نبی صبر هست در غمِ طوفان
بلا بگردد و کامِ هزار ساله بر آید
پ ن : عزیزای من ، کلی کامنتِ خصوصی دارم ازتون که نمیدونم چجوری جواب بدم .. چرا انقد خوبید آخه ..
پانصدُ هجده هزارُ چهارصد ثانیه ی باقی مونده هدیه ی خداست به تو :) قدردانِ تک تک ِ این ثانیه ها باش و تا آخرین لحظه بجنگُ از آرزوی قلبت دست نکش ..

آن کسی که تو را ندارد چه دارد؟ و آن کسی که تو را یافته چه ندارد؟ حبیبِ لحظه های منُ ما ..
"اُمید تمامِ ماست "
میخوام پیروز شم این بار به این دشمن ، نمیبازم ...
انگار بینِ زمونُ آسمون معلق ام ، نمیدونم سهمم از دنیا چیه ُ جایگاهم کجاست . بینِ اختیارِ خودمُ اراده تو گیر افتادم ، بین سالهای رفته و روزهای نیومده سرگردونم ، بین اینکه تو چی مقدر کردی و من چی میخوام موندم ! .
دلم آشوبِ ُ از یه طرف به تو ایمان داره ... ، این حسِ باورت انقد قوی بود که نذاشت اشکام سر بخورن .
یه ساعتی میشد که زل زده بودم به آسمون ُ نمیدونستم پا به پای دلم باشم ُ بزارم با اشکاش آروم بگیره یا مثِ همیشه قوی بودنشُ بیادش بیارم ُ مثِ یه مادرِ سختگیر دلم خون شه واسه دغدغه هاش ولی به روش نیارم ...
نمیدونم آخرِ این قصه چی میشه ولی این ُ خوب میدونم که من سالها و بارها خورد شدم ُ با چشام دیدم که تو دوباره دنیای منُ ساختی ...
تو همون خدایی ُ من همون بنده ی محتاج ِ تو ... . هرچی بشه ُ هر اتفاقی بیفته من تو رو دارم همیشگی ترینم . بمون ، بمون ، بمون برای قلبم که من به حکمتِ تو مومن ترینم ...

مهربونا ؛ عزیزای دل ، مرسی که هستین :)
خوش اومدی 96ِ عزیز :)
زودتر برس بهارِ من ...
تو بگو چی شد که به اینجا رسوندی منو . . .؟