
تو میدونـی کسی مثِ من عاشقت نیست هدفِ شیرینم ، واسه همینه که داری امتحانم میکنی ببینی تا کجا وفادارم به تو ،تا کجا پای تو هستمُ دنبالت میام ، ... رویای بچگی های من ، یکم دیگه صبر کن ، یکم دیگه .
واسه خودمم عجیبه ، اینکه تا چند روز پیش فکر میکردم همه چـی تموم میشه و حالا مثِ یه فیلم همه چـی اومده از اول ،برگشتم به نقطه شروع ، آرومم ، گریه زاری هام تموم شده ، یه گوشه از اتاق نشستم و دارم به اینهمه برگه ای که باد بهشون میخوره و اینور و اونور جا به جا میشن نگاه میکنم ، به همه ورقایی که روشون برنامه نوشتم ، به همه ی بسم الرب النوری که بالاشون حک کردم ، دارم به همه این چند سالی که گذشت فکر میکنم ، به اینکه چی بودم ُ چی شدم ، من کجا و اینهمه تحمل کجا ، من کجا و اینهمه صبر کجا ، انگار یه قدرتی داره منو پیش میبره که از اختیار من خارجه ، انگار همه اینا برنامه ریزی شدست و من موظفم به رفتن ، به قرار گرفتن بین اینهمه بی قراری ، مگه من نبودم که فرمونُ داده بودم دستت ؟، باشه تسلیم ، ایستگاه و مقصدِ من اینجا نبود ، میام باهات تا اون سر دنیا هم که شده تا هر جا که تو برام مقرر کردی ، تا هرجـا که تو بگی ، تو بخوای . شاید رسیدن به این هدف اینقدرها هم سخت نبود ، اینقدر ها هم زمان نمیخواست ، ولی تو میخوای از من یه آدمِ دیگه بسازی ، همینطور که تا الان تغییرم دادی ، شاید کمتر کسی باور کنه که منُ از کجا به کجا رسوندی ، تمومِ باورهای منُ عوض کردی ، واسه همونه که اینجوری راضیم به مصلحتت ، واسه همونه که آرومن فرشته های زندگیه من ، مگه غیرِ اینه که باید برسم به ان مع العسر یسرا . . . ، میدونی که عشقِ اول و آخرم تویی ، میدونی که همه ی اینا بهونست که من تو رو پیدا کنم ، تو رو ببینم بعدِ سیاهیِ این شب ، تو که میدونی واسه چـی صبر کردم ، تو که خبر داری حضرتِ عشقِ من ، تو که ، تو که همه ی من ُ میدونی ، تو که آگاه و ناظری به قلبم به دلم به وجودم ، میدونی که شغلُ رشته ُ زندگیُ ..اینا همش الکیه همش بچه بازیای دنیاست ؛ میدونی که هدفم تویی ، هدفم تویی که میخوام تو اوجِ تاریکی ببینمت ...
دوستت داره این دل ، همینُ بس .
من ، من ، من ، این منِ صبور ، این منِ خسته از دویدن ها و نرسیدن ها ، این منِ زخمی شده از افتادن ها ، این من ، این من ِ سرسختِ لجبازِ بی منطق ، این منِ عاشق ، این منِ تهی شده از بغض ، این منِ لبریز از اُمید ، لبریز از آرزوها ، این منِ بیقرارِ رسیدن ، این منِ اشباع شده از خواستن ،این من ِ تماما اُمید و صبر ،این من ِ تماما عاشق ...
این من ِ روزهای سخت ، این منِ سرکش ، این منِ مجنون ، قصدِ ماندن تا رسیدن دارد ...
" بسم ِ لله اگر حریف ِ مایـی"
+ عزیزانم ، کامنتاتون تایید میشه ، شرمندتونم که نگرانتون کردم ...
بسم ربی و بسم تو که نفسی... بسم تو ... بسم تو ... بسم عشق ک مفهوم اسم توعه !می خوام دستاتو بگیرم ، می خوام بیام گوشه آغوشت ُ تا آخر عمرم اجاره کنم ! اجازه هست ؟اجازه میدی قرار تموم بی قراری هام ؟ اجازه میدی ب این قلب ک نفس نداره بی تو ؟اجازه میدی پر بزنه دلم ، پراشو وا کنه که ببینه آسمونت چقد بزرگ و مهربونه و نبینه زمین ُ ک ...اجازه میدی بمیرم تو همون یه وجب آغوش تو ؟ بمیرم و دیگه نفسی بی تو نیاد و بره ... ک من بندگی تو رو ب همه دنیات نمیدم ، به بزرگیت قسم ک دلم آشوبه نباشی. دنیام داغونه نباشی.به بزرگیت قسم من کوچیکتر از آرزوهام بودم ُ تو منو بزرگ کردی ، تو منو انتخاب کردی برای این همه رفتن ، برای این همه سختی ، تو ... تو .. تو بودی ! این همه تو بودی ... آخ دلم... این دل ُ تو کشوندی تا اینجا...نذار ... نذار بی تو بمیرم . بدون تو . دور از تو . نذار ...اجازه بده . اجازه بده به این قلبم ک آرامش تو رو تا آخرین نفس همراش بکشونه...اجازه بده عشق من ، اول و آخر من ، باعث و بانی تموم این رویاهای من . . .
تو مرکز آرامش کل زمینی !
نذار رنج و عذاب ، روح از تنم بیرون بکشه. . .
من سحر لواف ، بدون هیچ پسوند و پیشوندی ، بدون هیچ سنگینی ای رو اسمم ، من ، خود من ، قسم میخورم ک نزدیک سه ساله یجوری برا کنکوریا دعا کردم ک هیچکس برام دعا نکرد ، یجوری پیشش هق زدم ک اول دوستام بعد خودم ک شاید ... ک شاید اگه اینکارو نمیکردم الان ی جا دیگ بودم :))) .میخوام بگم هیچی نیستم ولی براتون دعا میکنم . براتون ازش میخوام ب حقتون برسین ، به تلاشتون به همه شب و روز خستگیاتون حسابتونو پر کنه..همین الان ... همین الان ِ الان ب ذهنم اومد ک ی صدایی گفت نه ! برا اولین بار ...گف نه...داشتم خطای بالا رو براتون مینوشتم ک تو دلم این صدا رو شنیدم... آخ من بمیرم. بمیرم برا این همه بزرگی تو..خدای من گفت نه... گفت بی حساب ، حسابشونو پر میکنم ، گفت بی حساب...گفت نگم هرچی تلاش کردی نتیجه میگیری... بی حساب... هرچی خوندی و نخوندی. حتا شاید هرچی خوابیدی و تلاش نکردی... ولی دلت تپیده ، ولی نبضت درگیره... ولی آرزوته ...آخ خدای من ! ببین چقد بزرگه ! چشاتو باز کن و ببین ! دلش نمیاد...دلشششش نمیاد تورو ب حال خودت رهات کنه !با همه کمکاریات اجازه داده تو تا ابد صاحبش باشی ، تا ابد تو آغوشش کیف کنی...ای جانم...بی نهایت ... عشق.. بزرگ من... بی همتا .. وای خدای من
سحر براتون دعا میکنه ، سحر با همه وجودش دعا میکنه درداتون بره ، غم رو دلاتون نمونه... عشق خونه قلبتونو لبریز کنه... سحر دعاتون میکنه...
قوی باشین ، محکم باشین ، یادتون بیاد ک خود خدا مارو لایق کرده تا باری رو دوشمون بکشیم ک هفت آسمون نتونست زیرش دووم بیاره !
خودش مارو قوی افریده.. خودش لایق آفریده !
محکم بمونین ک دل های مهربون و پر عشقتون تا آخرین لحظه طاقت بیاره ، لبخند فراموش نشه...
من قهقهه های بی خیالی براتون میخوام ...
بخند فدای لبخندت :)
بماند ب یادگار.
24تیر ِ نود و قلب.
پ ن : متن از سحرِ عزیزم ، دختر خوش قلب و مهربونِ من ... دعاهاش میرسه بهمون .. حتما حتما ..
نمیخوام یه روزی ، لحظه ای ، شرمندت شم از اینکه چرا تا اخرین لحظه شُکر نگفتم تا از امتحانت سربلند بیرون بیام... میخوام همون دخترِ صبورت بمونم تو اوج ِ تلاطم ِ این روزا ، میخوام دستِ تو رو سفت بگیرم و از هیچ طوفانی نترسم ، میخوام ، میخوام همه ی تو رو مالِ خودم کنم تا آرامشم بی نهایت بشه ، میخوام تو چشات غرق شم ، تا هیچ موجـی نترسونه منو ، میخوام ، این دلُ گره بزنم به غریبیت رو زمین تا دلم از تنها بودنم نگیره ، میخوام ، فقط من باشم ُ تو ، تا نترسم از دنیایی که میخواد جلو روم وایسته ، میخوام دستاتُ سپر ِ آشوبِ دلم کنم ... میخوام بمونی کنارم تو هجومِ این کابوس ، بمونی و بغلم کنی که این پاها دیگه نایِ رفتن ندارن ، ببین که چجوری افتادم به پای ِ تو... شاید واسه همینه ... دردی که تو تنمه .. دردی که اشکمُ دراورده و خوابمُ گرفته ، فقط خواستم ببینی که من تا آخرین لحظه واسه نگاهت میجنگم ، وقتی انقدر دردم عمیق میشه که فقط تو مرهمی براش ، فقط تو راضی باش ، تو از جسمِ نحیف و زارم راضی باش ، فقط بخند که روی شیطونُ کم کردم با اُمیدی که تا اخرین نفس تمامِ منه ... ببین که رکاب زدم ، همونجوری که تو گفتی ، تو اشکا و گریه هام .
تنها پناهِ من ، دارم تموم میشم ... شروع کن منُ ...
حرفات بوی خُدا میداد [کلیک] . . .کجای این دنیا شانسی بودِ کارش ...
پ ن : از همون نمازِ صبح ، دلتنگیِ عجیب غریبِ تموم شدنِ زیباترین ماهِ خدا .. گریه های از ته دلیِ سر سجده دستِ خودم نبود ، دوباره ُ دوبارهُ دوباره ، تا همین نمازِ مغرب ، تا همین آخرین افطاری .. آخ ، همین الانشم حـتی . آخه کی میدونه من ُ تو چه لحظه هایی داشتیم ، بیاد موندنی ترین ماه رمضونِ عمرِ من ،خداحافظ ، هیچ وقت تکرار نمیشی ، هیچ وقت .
رفقای من ، عزیزای دلِ من ، بهترینا ، ناب ترینا ، آخه من چـی دارم بگم برابر خوبیاتون ، محبتا و لطفای بی اندازتون ، بی شک بودنتون یکی از هزاران نعمتیِ که خدا بهم ارزونی کرده ... همین که هر دفه صفحه بلاگفا رو باز میکنم و غرقتون میشم ، شکر میکنم خدای مهربونمُ که بودنتون خواست و مشیت خودش بود ِ ُ هست ...
عیدتون هزار هزار بار مُبارکِ قلبای مهربونتون ، دعاهاتون ، نجواهاتون ، قبولِ حضرتِ عشقی که رئووفِ ُ رحیم . الهی که به تک تک آرزوها و خواسته هاتون برسین ، زندگیتون لبریزِ آرامش و خوشبختـی واقعی باشه ، نگاه ِ خدا حافظ و نگهبان ِ ثانیه هاتون . دستتون رو بگیره و برسوندتون به اوج ، به سر منزل ِ مقصود .
ان شالله.

بازم بگم چقد دعاتون میکنم؟ ...
راهرو گر صد هنر دارد ، توکل بایدش 

یادت همیشه ُ هر لحظه رفیقِ تنهاییِ این دلِ تنها شد ...
دست و دلم میلرزه ، هیجان دارم ، شوقِ دیدارت تو قلبمِ ، شوقِ دیدن فرشته هات رو زمین ، بی اختیار گـریه مـیکنم ، چند ساعت مونده تا دیدارمون ، چـی باید بگـم ، واژه ها میچرخن تو ذهنم ، خواسته هام میپیچن تو قلبم ، چجوری بیام پیشت ، چجوری نگات کنم ، از تویِ عظیمِ بی کران ، چـی باید خواست غیر خودت ، بی معرفتیِ اگه دوباره خواسته های دنیاییمو بیارم پیش نگات ، بی انصافیه خودتُ نخوام از خودت . منقلبم ، نمیدونم چـمه ، لحظه ی دیدارمون نزدیکه ، ایندفعه قبلِ موعد . بعدِ پنج سال ، بعدِ شصت ماه جنگیدنم [هق هق ] میخوای بیای رو زمین ، نزدیکتر از همیشه به من ، نزدیک تر از رگ گردن به من ،چشم تو چشم، دل به دل ، ناجـیِ دلایِ منتظرُ بی قرار ، فریاد رسِ قلب های پی پناه ، حبیبِ من ، حبیبِ من ، میخوام صدات بزنم ،یا خیر الفاتحین، میخوام معجزتُ سپر ِ دل نگرونیام کنم ، میخوام ، خواهش کنم پا درمیونی کنی بینِ من و آرزوهام ، میخوام ببینی بی پناهیمُ ، ببینی چـه مستاصلم بی تو ... ، میخوام دلِ صبورمُ بیارم ، میخوام با همین پاهای خسته بیام ، میخوام با همین چشای خیس بیام ، میخوام با همین اشکا و التماسا بیام ، با همین باری که رو دوشمه بیام [اشک] میخوام بیام که گره وا کنی از کارم ، که منت بزاری رو سرم ، که صبح کنی این شب تارُ که پایان بدی این همه انتظارُ ، که التیام شی این همه زخمُ ... کـه رقـم بزنی با دستات ، تقدیرمُ ...
درُ وا میکنی رو به من ؟ ...
کـنارت نشستم مـدد خواسـتم که کـارِ نشد با توکـل بشـه . ..
بعضی وقتا تکیه کردن به تو میشه سخت ترین کارِ دنیا ، وقتی پرُ بالم بستست ُ همه ی تعلقاتِ زمینی گرفتارم کرده ، اینکه انقد دلشوره رو دلم سنگینی میکنه که زمین گیر میشم ، باید بتونم از منجلابِ وابستگیا جدا بشمُ پرامُ باز کنم و اوج بگیرم و رها شم از همه ساعتا و دقیقه هایی که هیچی نیستن اما همه چیمُ ازم میگیرن .
دلم میخواد سوارِ دوچرخه ی دو نفرمون بشم و فرمونُ بدم دستتُ سرمُ بزارم رو شونه هات ، بغلت کنم ُ تا اونجایی که میتونم رکاب بزنم ، تند تند ، انقدر که دور شم از این سرزمین ، فقط من باشم و تو . چشامُ سفت میبندم ُ محکمتر از همیشه بهت تکیه میکنم ، حتی نمیخوام ببینم که کجا میریم ، میرسیم یا نمیرسیم ، حسِ این لحظه ، حسِ اینکه شدی تنها پناهِ من انقدر به دلم آرامش داده که چشم بستم رو همه چـی تا فقط تو رو ببینم . با آرامش همه پیچ ُ خم ها رو میگذرونی ، هرازگاهی برمیگردی ُ بهم لبخند میزنی ، میدونم با تو ته این مسیر هرچـی که باشه غیرِ خوشبختی نیست . برات حرف میزنم ، از دلتنگی ها و غم هام میگم ، بهم یادآوری میکنی که یادم نره رکاب زدنُ ، حتی تو اشکام ، حتی تو دلشوره ها و دل آشوبه هام . یه لحظه هایی دنیا برام تاریک و سیاه میشه ، بریده بریده و لرزون صدات میزنم ، میگم که میترسم از این تاریکی ، میگم که کجا میبری من ُ ، صدای آروم و زلالت میپیچه تو بند بند وجودم وقتی میگی این فقط یه تونله ، صبر کن ، روشنیِ روز هم میرسه . آخ که چقد دلِ من بی طاقته و صبرُ حکمتِ تو لایزال، اشکام میریزن ، چقدر بودنتُ دوس دارم ، چقد تکیه کردن به تو خوبه ، انگار یکی هرچـی غم رو شونه هام بود برداشت ُ برد . ساعت ها و روزها میگذره ، من از رکاب زدن خسته میشم اما تو حتی یه لحظه هم نه چشماتُ بستی ، نه گله کردی ُ نه راه ُ گم . حتـی واسـه ثانیه ای لبخندِ مهربونتُ ازم نگرفتی . این آرامشت عجیب آروم میکنه قلبمُ . دوباره چشامُ میبندم ، سرمُ میزارم رو شونه هات ، دیگه نه باری رو دوشمه ، نه ترسی تو دلم ، نه از نرسیدن واهمه دارم نه از تاریکیِ راه دلگیر ، رکاب میزنم ُ صبوری میکنم ُ دل میدم به مصلحتِ تو . . .

وقتـی تو دریـاییُ منِ کم لطف همش فکـرِ آب ،که همـه چـی بجز تو سرابِ سراب . . .