سعـی میکنم به هـیچی فکر نکنم ، به اینکه چند روز رفته و چند روز مونده ، به اینکه کلی کار دارم و شاید زمان برام کافی نباشه . سعی میکنم به هیچی فکر نکنم و از زمان ِ حال لذت ببرم ، از همین آنی که یه نفسِ عمیق کشیدم و با یه لبخندِ خشک خواستم همه چی رو آروم نشون بدم ، نمیتونم آشفتگی رو تحمل کنم ، نگرانی ُ پریشونی اذیتم میکنه ، میخوام هر کاری کنم تا دوباره همون دخترِ آروم و پر اُمید بشـم ، یه بسم الله میگم و بلند میشم ، اتاقم ُ مرتب میکنم ، مرتب شدنِ کتابا همیشه برام مثِ یه شروعِ دوباره ست ، مثِ تازه شدنِ ، حسِ خوبی بهم میده ، میرم جلوی آینه و موهامو مرتب میکنم ، با یه لبخند و یه چشمک ، بهش میفهمونم که تو از پسِ هرچـی بر میای ، پنجره و باز میکنم و یه نگاه به آسمون میندازم ، مرسی که هستی و مراقبمونی ، مرسی که قدرتمند ترینی و من با خیالِ راحت میتونم بهت تکیه کنم ، شُکر که بزرگیت بی نهایته و اراده ات لایزال ، شُکر که از خودت به من دمیدی تا تو لحظه های سخت یادم بیاد قسمتی از وجودم از توئه و این انکار نشدنی ترین حقیقتِ زندگیِ منه ، شُکر که معبودِ من تویی ،شُکر که همه چـی با وجودت ممکن میشه ، شُکر که هستی تا با بودنت من از هیچی و هیشکی نترسم ...

حسِ من میگه خیلی نزدیکی ...